صبح روز چهلم
و من چه غریبانه ساختم با بی ترانگی با بی دلی سالهای بعد از تو
بعد از تو هر چه چشمه کشیدن سراب شد
ای وای عشق
ای وای عشق
و امروز من میزبان توام و تو میزبان من
دشت مثل چهل روز پیش نیست سالار
و همان آدم قبلی
این دشت حالا عطر تو را می دهد
اما من بوی بی تو بودن را
حالا منم و صبح روز چهلم
من برای سال ها می نویسم سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس...افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود ویکی نبود...