روی گل شما به سرخی انار....

شب شما به شیرینی هندوانه....

خندتون مانند پسته...

و عمرتون به بلندی یلدا...

شب یلدا مبارک

 

حمله..............................!!!!!


ادامه نوشته

تولد جناب سرکار یو یو....  

وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی ،تمام گل های عالم شدن از دست تو شاکی،

خدا هم هواتو داشته،تو رو با گل ها سرشته،با تو دنیای پر از درد،واسه من مثل بهشته

***18 آذر تولد یکی از بهترین آدمای روی زمین مبارک***

هر کجا هستی باش آسمانت آبی تمام دلت از غصه دنیا خالی

ادامه نوشته

حسینم را گم کرده ام

 
سرگردانم و بی قرار

هرچند دنیا بر قرار دلم نمیچرخد اما عمریست بی قرار تو می چرخم

محاسنت را در دست میگیری و آن طرف جوانی قطعه قطعه می شود

و من فکر می کنم تو را میان حادثه گم کرده ام

تو دست به کمر می گیر و شیر مردی شرمنده فرزندانت تو را صدا می کند

و من فکر می کنم نداشتن برادر در زمانه چه دردی ایست

تو از تشنگی کودک بی تاب می شوی و تیر سه سر هدیه اوست

و من فکر می کنم این کودک نشانه ی چیست؟

تو مردی را به یاری می خواهی

و من فکر می کنم معنای مردانگی تنها با تو بودن است و بس

تو می روی و آنکه می ماند جز زیبایی نمی بیند

تو می روی و من فکر می کنم منتظران حسین(ع) حسین را کشتند

و من...

از خودم بیم دارم

آنانکه اصحاب تو شده اند چگونه دل دادند

و آنانکه بر تو تیغ کشیدند تو را دیده بودند و جدت را به پیامبری قبول داشتند و با تو اینگونه کردند

و من از خودم بیم دارم که نگار هرگز ندیده ام را چگونه بشناسم

تنها تو را دارم تا تو را گم نکنم

به حق خودت خودت را به من بشناس

که من از خودم بیم دارم

و حسین را میان حادثه گم کرده ام

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 13:26 توسط سیدعلی ضیاء
ادامه نوشته

گاهی عطش نشانه سیرآب بودن است

 
سالهاست کهیا حسین میگویم و لباس مشکی تن می کنم و سینه میزنم

این بار می خواهم از خودم شروع کنم که هیچ شباهتی در طی این سال ها با حسین پیدا نکرده ام

این بار می خواهم خود توبه کنم

می خواهم بگذارم لباسم هوای بخورد آنقدر هوایی شده که با هوای دوست بیگانه است سالهاست

لباسم را می تکانم زیر این لباس یزیدی سال ها زیسته است

می خواهم امسال یا حسین گفتنم فرق کند

می خواهم سلام کنم و جواب سلام بشنوم

می خواهم در ماه خون یزید درونم را سرنگون کنم

چون در من یزیدی زندگی می کند که حسین را از من دور کرده

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:20 توسط سید علی ضیاء
ادامه نوشته

محرم....

محرم وقتی می رسی عاشورا را به یادمان می آوری و حسین را...

به خودت ببال که عاشق و شیفته ی حسینی;  وعشق به حسین خیمه همیشه افراشته  در جان توست ; خیمه ای به وسعت  همه ی هستی ، خیمه ای به بلندای همه ی آسمان ها و کهکشان ها،با خوانی گسترده از عطش که تشنگی بشریت را پایان خواهد داد.به محرم که می رسی،روز هایت را همسایه ی شیر مردان میدان کربلا، و شب هایت رادر کنار خیمه های ذکر و مناجات باش; تا همیشه کربلایی باشی...

محرم....

محرم وقتی می رسی عاشورا را به یادمان می آوری و حسین را...

به خودت ببال که عاشق و شیفته ی حسینی;  وعشق به حسین خیمه همیشه افراشته  در جان توست ; خیمه ای به وسعت  همه ی هستی ، خیمه ای به بلندای همه ی آسمان ها و کهکشان ها،با خوانی گسترده از عطش که تشنگی بشریت را پایان خواهد داد.  به محرم که می رسی،روز هایت را همسایه ی شیر مردان میدان کربلا، و شب هایت رادر کنار خیمه های ذکر و مناجات باش;                                تا همیشه کربلایی باشی...

تو ایام محرم از خیابونا صدای یا ابولفضل گفتن آدما میاد صدای یا حسین گفتن صدای آدمای عاشقی که تو این سرما اومدن به عشق حسین به یاد اونایی که روز کربلا اونجا بودن.به خودم می بالم که شیعه ی حسینم و حالا دارم واسه اون سینه می زنم...............

 

محبت...

ابر یکریز می بارد و زمین را سیراب می کند...برایش مهم نیست که روی سر چه کسی یا چه چیزی می بارد. آدم و حیوان و درخت وگل و...فرقی برایش ندارد.بی چشم داشت می بارد و   می رود. بعدا آفتاب که می آید ذره ذره محبت باریده ابر را جمع می کند...از دریاچه پهن شده روی دشت گرفته تا یک قطره شبنم; همه بخار می شوند و به آسمان پیش ابر برمی گردندتا ابردوباره توان بارش داشته باشد.

به همه نمی شود محبت ویژه ای داشت،اما می شود به همه مهر ورزید،می توان هم دردشان بود

از محبت برخوردارشان کرد. محبت ورزیدن را باید از ابر یاد گرفت...

بباری و برایت مهم نباشد بر سر چه کسی می باری.

بی دریغ برهمه بباربعداخورشیدظاهرخواهدشدکه انرژی تمام محبت هایت رابه خودت باز گرداند

زندگی قافیه ی باران است

من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدن

تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی

حالا گفتن نداره...اما...

اگه اینو نگم ...........

که میگم:

"روزی فکر کردم همه رفتندو اینو نوشتم:

وهمه رفتند ومن تنها ماندم: 1)13فروردین 88 2)4مهر90 3)3آذر90 و او هم رفت............

اما جو گیر شده بودم خداجون شکرت که اونم مثل بقیه نرفت....."

اما حالا می گم بهتره بره چون واقعا خسته شدم ...!

میگما چرا آدما گاهی وقتا یه حرفی می زنن و روز بعد یه حرف دیگه ؟چرا؟

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد.........

گریه های دل من پنهان است........